(( همیشه گفتم و باز هم می گم
صداقت و صراحت رو از تو یاد گرفتم
از تو یاد گرفتم که چطور می شه صادق بود و میشه در نهایت اعتماد به خود کمی هم شک کرد
از تو یاد گرفتم که میشه به رعایت مرزها و خط قرمزها افتخار کرد
از تو یاد گرفتم که ...
خیلی از حرفارو نه به تو و نه به بقیه نمی شه گفت
شاید به قول استاد بزرگم: سرمایه آدمی حرفهاییست که برای نگفتن داره
نمی دونم فقط می تونم بگم
.....
یه نفر از دور داره صدام می کنه
رومو که بر می گردونم میگه: یادت باشه عاشق زمزمه می کند ...فریاد نمی کشد" ))
این نوشته رو البته با طول و تفسیر بیشتر .. تو یادداشتهای قدیمی پیداش کردم
می خوام اعتراف کنم که الان دیگه خیلی چیزا عوض شده و تغییر کرده
شاید خیلی وقته که به بهونه فرار از سایه... صراحت و صداقت بارش رو بسته و رفته
شاید این روزا رعایت خط قرمزها به نظرم افراط می آد...
شک برای من تبدیل به ریسمان اعتماد شده و اینقدر بی ارزش که به هرچی شک کنم مطمئن می شم که درست ترینه!!!!
وقتی آدم بلاهایی رو که سر روحش می آره رو مرور می کنه خیلی غمگین می شه
و غمگین تر وقتی که می بینه دیگه حتی نادر ابراهیمی هم نیست تا براش از
عاشقانه آرام بگه...
دیشب مهمونی داشتیم که هنوز سنتوری رو ندیده بود ... برای چندمین بار به تماشای روایت مهرجویی نشستیم. سنگین ترین پلان از نظر من .. پلانیست که پدر و پسر در تزریق با هم تلاقی می کنن ...
پدری که مرحله به مرحله علی رو تا نعشه گی همراهی می کنه و پدر است که تمام مراحل رو انجام می ده ...
آماده کردن سرنگ...بستن طناب و... و بلاخره تزریق ...نمادی از هل دادن مرحله به مرحله پسر در این مسیر . و در واقع در روایت مهرجویی ...علی سنتوری مفعولی بیش نیست و جالب اینکه بلورچی بعد از این همراهی باز هم غایب می شود
۱۸ خرداد پنج ساله می شود آرزوی حتی برای یکبار دوباره دیدنت
ما در حیرت ۱۹ سال زندگی که اثرش بی بهانه سالگرد نیز جاریست مانده اییم
و یادمان نمی رود که نوزده سال با روحی آنجایی در این کره خاکی نسبت داده می شدیم
... پس متبرک باد نام تو
تو از هیچستان عبور کردی و به من رسیدی...
تو مرا از هیچ ساختی ... رشد دادی و به لحظه تقدیر رساندی
بعد از آن ... تو جای مرا در تمام لحظه ها پر کردی!!
پس من کجا بودم؟ ...کجا هستم ؟
این روزها حال ما هم خوب است
و هر کجا می رویم کسی برایمان سیبی دارد
یا اناری
یا جرعه ای مهر
یا ماه
یا ذره ای از آن دریای بیکران
یا روحی آشنا
در این روزگار پر تلاطم نا آشنا
اشارتی از آن بشارت ها...
حال ما خوب است و این روزها هرکجا که می رویم یک سبد
سیب با خود می بریم...
مینا جان ...نیستی که ببینی این روزها دخترای شهری همه دارن زرد پوش می شن
نیستی که ببینی به هیچکدومشون به اندازه تو زرد نمی آد
نیستی که اون روسری زردتو سر کنی و بگی من عاشق رنگ زردم
..
امسال همه می خوان برای ۵ سالگی رفتنت یه کاری بکنن
امسال هم مثل همیشه مامانت برای تولدت یه عالمه کتاب خرید...
یاد روزایی افتادم که قطار سوار می شدی تا به نمایشگاه برسی
یاد روزایی که درد فلسفه پیدا کرده بودی و دستای دادش بزرگه و داداش کوچیکه رو محکم می گرفتی...
و یاد روزایی که از بچه های خیابانی عکس می گرفتی
...
عزیز دل
تولدت پیشاپیش مبارک!
دستهایم سیاه است
از بس که دست سایه ام را گرفته ام و راه رفته ام....
|
بنويسيد كه رسيدگي شود: بازديد از خوابگاه مريم دانشگاه بوعلي همدان تمام شده بود كه يكي از دانشجويان خوابگاهي جلو آمد و اصرار داشت كه حرف بزند. صبر كرديم تا بگويد، گفت: بنويسيد كه يادتان نرود، بنويسيد كه رسيدگي شود ... مكث كردم، نوشتم و فكر كردم: ... يكي از دانشجويان فرياد ميزند راستي مشكل اصلي ما خوابگاه نيست، تورم را حل كنيد! دانشجوي ديگري هم ملتمسانه ميگويد: تو رو خدا پذيرش را زياد نكنيد اينجا امكانات ندارد. بازديد از خوابگاه مريم تمام شده بود، درها باز شده بودند و بچهها به بهانه همراهي ما به حياط آمدند، حياط تاريك است و نور چراغهاي اطراف به سختي به اينجا ميرسد. مسوول خوابگاه با صداي بلند بچهها را صدا ميزند و بچهها بيتوجه به او با خوشحالي هواي تازه بهاري را استنشاق ميكنند، ولي هنوز چشمشان به تاريكي فضاي محوطه عادت نكرده است كه بايد برگردند در حالي كه اين سوال در ذهنشان باقيست كه آيا خوابگاه تنها محلي براي خوابيدن است با ساختماني با چند اتاق و يك در ورودي براي باز و بسته شدن؟!
|
...و چه خوب دلم می گیرد
مرگ طبیعت در اسفند و تولد دوباره اش در بهار آدم را یاد چرخه زندگی. مرگ. زندگی می اندازه
پس ای کاش ما هم سر سفره هفت سین ... همون موقعی که داریم سین های سفره رو می شماریم تا کم نباشه
همون موقعی که داریم به اونایی فکر می کنم که پارسال بودن وآرزوی بهترین هارو برای هم کردیم و بهترین اونها سفر شد
همون موقعی که داریم دستاوردها و شکستهای سال ۸۶ رو زیرورو می کنیم
تصمیم بگیریم که با حلول سال ۱۳۸۷ خورشیدی و زمزمه حول حالنا الی احسن الحال .... به خودمون به این خود دردمندمون که خیلی وقته تقاضای کمک کرده هم اجازه تولدی دوباره بدیم
ای کاش به چشمهامون اجازه بدیم که زخم های وجودمون رو ببینن و به دستامون فرمان بدیم که لمسشون کنن
ای کاش به جای هر عیدی...تولد دوباره وجودمون رو به بقیه هدیه کنیم و به جای فریاد سرود خوش به حال روزگار .... فریاد تغییر سر بدیم
و برای اولین بار هم که شده یک کم فقط یکم از اون خدایی که اون بالاست و فقط حس بودنش بهمون آرامش می ده بخوایم که " حول حالنا الی احسن الحال" رو لمس کنیم بفهمیم و زندگیش کنیم
و امسال به جای تبریک سال نو ..از اون " یا لطیفی " که همیشه اندازه هر چیزی رو به خودش واگذار می کنیم
می خوام که به من و به همه دوستان و همراهان دیروز و امروزم توانایی گذشتن از خو دیروز و تولد دوباره ایی رو به سان روزگار عطا کند...
فردا...پاي صندوق هاي راي، آيا؟؟
نمي دانم؟!!!
آنان كه عريانند در زير باران كمتر خيس مي شوند
امروز سوار بر تاکسی از وزارت علوم به سمت ایسنا..داشتم خبرمو بالا پایین می کردم ...
تاکسی از جلوی بیمارستان شریعتی رد شد وبه ست راست پیچید..
تابلویی روی دیوار توجهم رو جلب کرد، با آبی نوشته بود ،کارگر
امیر آباد ...کارگر، عجب تقابل انقلابی ایی
و چه انقلاب آرمانی!
کارگر
...
اتفاقا یه پوستر چند جای درودیوارا جلب توجه می کرد
پیرمردی با صورت پیر و شکسته
که داشت برای مخاطبش دست تکون می داد
و زیرش بزرگ نوشته بود، خانه کارگر
نمی دونم بابت چی بود
داشتم به روز و روزگار کارگرا فکر می کردم ..به اینکه چه بلایی داره سر قشر
متوسط رو به پایین ما می آد...به اینکه این عیدی ها و داخلی های میلیونی چه
جوری خرج می شه
به اون زنی که اونروز جلومو گرفت و گفت شناسنامم گرو بیمارستانه ...می خوام
کوپن بگیرم نمی تونم
به اینکه بدهکاریش فقط۵۰ هزارتومن بود
به اینکه هنوز هم عده ایی دلشون به برنج تایلندی خوشه
به اینکه یک روز که تو شهر می چرخی و می بینی که مردم برای یه بیست پنج
تومنی یک ساعت دعوا می کنن... و راننده تاکسی می گه با این پولا کسی پولدار
نمی شه..ومرد می گه...خدا به روز گار من نشونتت...
به اینکه رئیس جمهور پریشب شونصد بار گفت << مردم>> ....و ما هنوز نفهمیدیم
این مردمی که همه چیز متعلق به اونهاس کین؟ از کجا می آن؟؟؟
تو همین فکرای قرو قاطی بودم که
یکدفعه کائنات جوابمو دادن
یکی از این پوستر ها روی یکی از سطل آشغالای سیاه سر یک کوچه نصب شده
بود....
فکر کردم...چه اتصال پر معنایی!!!!
|
یه کامنت خوشگل داشتم : | |||||
|
نامه ای از ویکتور هوگو قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ، و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي. فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است ! | |||||
خداوند ناظر بر قلم شماست
وقتی که رویا دوره ات می کند
دیگر نمی توانی بذاری و بروی
باید صبر کنی تا لالایی اش را بخواند
شاید لالایی امروز و فردا
کابوس روزها و سالهای دیگرت شود
و خودش را بارها و بارها
مثل پتک بر صحنه زندگیت بکوبد....
معصوم عمق مصیبت را بیشتر می فهمد...
السلام علیک یا ابا عبدا... الحسین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است!
ولی هنوز هم صندلی های یخ زده پارک ها بی همدم نشده اند
یادمان نرفته که
در انتظار تحقق عدالت اجتماعی بودیم که در دل زمستان ناگهان هوا سرد شد
باور کنید که
پیش بینی اش سخت بود...خیلی سخت...باور کنید ...گرم که شدیم...آن هایی را كه به هزار دليل معلوم و نامعلوم، در خيابانها ميمانند ... را هم سامان می دهیم!!!
راستی
مردم هنوز بيخانمانها را ازياد نبردهاند!
ساقی تو بیا و ساغرم کن لبریز
از خم غدیر باده در ساغر ریز
راستی دولت صحبت هم یکساله شد....تولدت مبارک
اولین دل نوشته اینگونه بود تا ببینیم آخرینش چه می شود!!!
(( خواستم که مثل همیشه شروعم با حافظ باشه....که اینطوری جوابمو داد...
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم "دولت صحبت" آن مونس جان ما را بس
از درخویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون ومکان ما رابس
حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافیست طبع چون آب و غزل های روان ما را بس ))....