|
(شرح دلتنگی های من)
|
روزهایی بود که قلم بهانه بود و قلم در دست خوب می نوشتم ...دینی بردوش بود که ادایش می کردم
ایران سرزمین پارسی ام بود که رفتن و کندن از آن را توهین به شعورم می دانستم
و باید می بودم و برای آبادانی اش خودم را بر پاره خاکش محکم میچسباندم که اگر نمی بودم ایران ام ایران نمی ماند
....
زمان گذشت
و اکنون در پست یک فعال خانگی و نه اجتماعی ...پشت یک فرشته کوچک می ایستم تا راهبری اش کنم و از پس کودکی و کودکانه زیستنش بازهم هر روز بر خاک ایران ام پای می فشارم
اما اینبار با خود می گویم
این خاک ...دیگر جای پا گذاشتن و ماندن نیست
و از خود می پرسم ...مرا به آتیه این سرزمین چه کار است
............
مرا چه شده؟!
این منم؟
چند کار نیمه تموم که بلاخره دارن به جایی می رسن
البته گرفتن مدارک دانشگاهی سختترینشه که متاسفانه اقبال ما می خوره به این نیروهای مونث پشت میز نشین!که نمی دونم کلا ناراحتن یا از ریخت ما خوششون نمی آد...
امروز می خواستم بهشون عرض کنم ...میخواین رنگ موهام رو عوض کنم...لنز بذارم!!!برقصم با...بیام!!
قربون این آقای عباسی بود عباس زاده بود ...نمی دونم !!!که خدا خواست و رسید!و گرنه اوقاتمون می رفت که تلخ شه!!
کلا از نظر علمی: آدم ناتوان در یک حوزه در سایر حوزه ها خشم و این جور چیزا می ده بیرون که مثلا اون رو پوشش بده ومعلوم نشه که یارو کار بلد نیستا!!!
اما از نظر اجتماعی : کلا آدم عقده ای گیر می ده دادا..
نتیج گیری اخلاقی اینکه: از من نشنیده بگیرین اما کلا از نیروهای مونث پشت میز نشین دوری گزینید
.........
دوستان مرد ستیز بنده لطفا فحش ناموسی ندین!
اینها تنها نشانه هایی از هویت کسانی هستند که چند میلیارد کوچولو رو با خودشون بردن اینور اونور و یه خرج کوچولویی کردن
آدمهای با آبرویی که آبروشون اینقدر مهمه که اسمشون وتصویرشون عمرا منتشر نخواهد شد
و به هویتهای مستعارشان بسنده می شود
خیلی خوب است که بر اساس سنت اسلام وقانون مجازات اسلامی از انتشار هویت متهمی که اتهامش ثابت نشده خودداری کنیم
اما ملت ایران دادگاههای زیادی را از رسانه ملی نظاره کرده
ویادش نمی رود اساتید وصاحبنظران سیاسی و اجتماعی که با بیژامه و دمپایی پلاستیکی و دستبند کشان کشان بارها و بارها به محکمه ها آورده شدند و برخی شان هنوز که هنوز است حتی محاکمه هم نشده اند چه برسد به اثبات اتهامشان!!
گویا شان و منزلت مال مردم را خوردن خیلی بالاتر است و لقمه های چرب نرم از بیت المال پیچیدن آبرو می آورد برای آدم!
باشد که روزی علی وار بودن را برای هم تعریف کنیم و آبروی همه آحاد ملت را محترم بشماریم!
حتی شمادوست عزیز!!!
.........
نشد که ننویسم...
با دوستان و آشنایان قلم به دست
جالب بود کسانی رو که اولین بار برای ورودم به حوزه خبر سراغشون رفته بودم
و دوستانی که طی این مسیر باهاشون آشنا شده بودم
و خیلی های دیگه که از دیدن چند نفرشون خیلی خرسند شدم
میدون توپخونه و هتل فردوسی جای ردیفی بود برای این تجدید خاطرات
و تبریک به خاطر نمایش رسانه ای موفق شیعه و سایت شفقنا
است. او هر بار که من را می بیند از نو اندازه گیری میکند. بقیه به معیارها و
عقاید کهنه خود پایبند هستند و انتظار دارند که من خود را با آنها هماهنگ
کنم...
کاش مثل تخم مرغ
می شکستم
در روغن
و به یک آن پخته می شدم
کاش...
و بوی تجریش!!!
عاشق اسفندماه و پرسه زدنها و بالا و پایین کردن تجریش بودم و هستم
عاشق سمنوی عمه لیلا!! وخرید از دست فروشا
عاشق اون آقا کوچولوئه که سر قائم می نشست و هروز یه چیزی می فروخت
عاشق پیراشکی های کاسکو
عاشق پیدا نشدن جای پارک و
تندتنددویدن و هوای سرد این روزا رو تا ته ریه ها فرو بردن
عاشق گردی میدونی که هیچ وقت گرد نبود!
عاشق
اون گنبدی که تا چشمم بهش می افته دلم بدجوری هوایی میشه
عاشق امامزاده صالح و کبوتراش
عاشق چادرای گل گلی کوتاهش
و عاشق خانومای بزک کرده چادر به سر ارزن به دست
عاشق شمعایی ک بارها خریدم و روشنشون نکردم ...که مرا در آن روزها به شعله شمع باوری نبود!!
میناجان یادمه که تو هم عاشقش بودی
و تجریش برات مامنی از قرارای جوونی و خاطره بود
هر چند که خودت خاطره شدی...
.....
به یاد همه هست ها و نیست ها
دست یلدا رو می گیرم و حتما شب عیدی می برمش تجریش
و بهش می گم
حیفه که دختر تهرون باشی و شب عیدتجریش نباشی!!
آخرین باریکه سوار تاکسی های خط ولیعصر- سید خندان شدم...کرایه 375 تومن بود
و دردسر بزرگ، ماجرای این 25 تومنی بود که یکی باید مصالحه می کرد من یا راننده!
و امروز با شنیدن کلمه 1000 تومن برای کرایه خط...
تازه یادم اومد که اوووووه ...چه قدر از روزای ایسنا رفتن گذشته!
انگار جدی جدی ...یه جورایی غارنشین شدما!!!
نقطه سر خط
.........
خانوم میشه نریم سر خط هنوز خیلی جا داره
خانوم میشه نقطه هارو با خودکار رنگی بذاریم
خانوم میشه اصلا نقطه نذاریم
خانوم میشه اصلا دیکته ننویسیم
امتحان دیکته کلاس اول «از این طرف به آن طرف» را جا انداخته بودم!!
حالا مشغول پرسیدن کدوم سوال بودم...بماند
بنده خدا مادر بچه ...
خانوم ستایشفر و ودختر کلاس پنجمش که کلی قلدر بود!
مدرسه شهید مدنی...میدان گلوبندک!
به خاطر نزدیکی به محل کار مادر بچه
سرویس مدرسه و کلی بروبکس که همه پلاس دادستانی بودن پیش بقیه مادر بچه ها
یادش به خیر
یاد کودکی ...
دلتنگی هام رو نشونه رفتم
و نشستم سر کلاس معصوم
می دونم که روزهای غم انگیزی در راهه
و تا نوبت به شعف برسه باید حالا حالا ها برای خودم معصومانه اشک بریزم
ولی خوشحالم
که دوباره راهی باز شد...
ممنون
از خودم!
............
هی رنگارو بالا پایین کردم...انگار معصوم من آبیه!!!
شاید برا همینه که نوزادای تازه اومده رو بیشتر با این رنگ می بینیم...
یه موقع هایی مسیر زندگی آدم تغییر می کنه بی آنکه آدم خودش خیلی از این تغییر آگاه باشد
یادمه سال آخر دانشکده و رشته اقتصاد کشاورزی دغدغه های فردی زیادی داشتم
گرچه دوستان همه به فکر ارشد بودند اما فکر ادامه تحصیل در این رشته آزارم می داد
البته بعدها فهمیدم ریشه این حال واحوال فرار از زخم هایی بود که در دانشکده کشاورزی خورده بودم و گرنه رشته دوست داشتنی بود و شاید دوباره یه روزی برم سراغش...
در فکر ایجاد تحول و تغییر بودم و چندین و چند کتاب جامعه شناسی کت و کلفت خریدم و کشو کشون با خودم همراهشون کردم تا جامعه شناسی بخونم.......تا اینکه دوست عزیزی کتاب ارتباط شناسی دکتر محسنان راد رو بهم معرفی کرد..... و اینقدر باهاش حال کردم که بهانه ای شد تا
سری به نشر آگاه بزنم...چند کتاب روزنامه نگاری و ارتباطی مسیر زندگیم رو عوض کرد
یادمه که کتاب تانکارد که خیلی هم بد ترجمه شده بود را با جون و دل بالا و پایین می کردم ...
خلاصه اینکه رشته ارتباطات شد هدف ادامه تحصیل و رتبه خوبی هم در کنکور سراسری کسب کردم ولی تحمل دوباره سعی کردن رو نداشتم و به دانشگاه آزاد تن دادم...
والبته بعدها معلوم شد این تن دادن...جزو شانس آقای شوهر بوده...:))
و بعد از اون درکلاسهای خبرنگاری ایسنا شرکت کردم...و بعد هم به جمع بر و بکس خبرگزاری دانشجویان ایران و اداره اجتماعی و سرویس صننفی آموزشی پیوستم و در کسوت یک خبرنگار راهی جدید رو آغاز کردم
که البته راهی فوق العاده نفس گیر بود برای منی که با شعار کامل باش...زندگی می کردم
خدا رو شکر ...ناگهان امکان تغییری فرا رسید
راهی که دوستان ایسنایی ریسک می نامیدن و از اینکه از راه رو به رشد ایسنا برای خودم دست می کشم در تعجب...
ولی من نیازمند این تغییر بودم ..راهی موسسه تنظیم و نشر آثار امام شدم و در آنجا در کنار بانیان و موسسان سایت جماران خودم را جا زدم و سایتی پر و پیمون و وزنه ای خبری شکل گرفت
و تجربه هایی که عمرا در جای دیگر نصیبم می شد
که البته الان به خاطر خود سانسوری نمی شه که بگم...
البته همراهی کوتاهی که بعد از یکسال به دلیل تغییرو تحولاتی ادامه نیافت
............
یادم رفت چرا این پست رو شروع کردم
می خواستم بگم خوشحالم که وارد این مسیر شدم...البته الان می دونم که خبرنگاری از اون نوعی که تجربه اش کردم مال من نیست اما این باعث شد به توانایی و علائقم آگاه بشم و یاد بگیرم چه جوری ازش استفاده کنم..
گرچه قلم های بسیاری از قلم به دستان واقعی شکسته شده
ولی این جا و این جایگاه مال منه
و از داشتنش و بودن باهاش خیلی حال می کنم
و چه خوب که می تونم ازش پول هم در بیارم!! و جایزه های میلیونی!! هم بگیرم...
هرچند که قلم امروز خیالی شده و رقص انگشتان روی صفحه کیبورد واژه ها رو می سازه
ولی همین بودن خیالی اش هم حالم رو خوب می کنه
پس می نویسم
به قول دوستی که در یکی از سایتهای فتنه گر!!!!!!! قلم می زد...ما بنده پولیم...هرجا بیشتر پو بدن ما اونجاییم!!!!!فک کن!!البته اینارو به بازجوها می گیما!!!!
شروع و پایان هیچ چیزی تا حالا دست خودم نبوده و هر وقت خواستم کنترلش کنم فقط انرژِی بیشتری هدر دادم
حالا هم یه فراخوان برای یک شروع دوباره دارم
از همون مدلی که از اول برای خودم تعریف کرده بودم ومنتظرش بودم
دلم نمی خواد یه هو بیفتم وسط ماجرا
ولی بدم نمی آد
عین ظرف کریستال شیرینی روی میز بهش نگاه کنم
هر از گاهی
یه کوچولو از شیرینی هاش جدا کنم و بردارم و بخورم و چون کمه ،نگران چاقی و.. نباشم و حالش رو ببرم
اینطوری
همیشه هست
حالا یه موقع هایی خشک می شه
که به مدد یه لیوان نوشیدنی
خشکیش هم برطرف می شه!
نوشیدنی رو قرار آقا مجید مهیا کنن!
ظرف کریستال پر از شیرینی هم که تعارفم کردن!
........
پس
این من
واین هم
شروع دوباره اما ذره ذره کار حرفه ای ام....
الان نگاهم فرق کرده و روز تولد برای من روز مقدسی است که خدا حیات و حق زندگی و شناخت را نصیبم کرده و امانت سنگینی رو بهم سپرده .......آغاز قرارداد من با خدا از روز تولدمه و هرسال در این روز به خودم و خدای مهربونم قول می دم که امانت دار بهتری باشم... واگر نبودم........... خدایا خودت مواظب من و خدای من باش.
تولدم مبارک
ماهی کوچیکه بعضی وقتا دلش خیلی می گیره....
سرش رو میاره لب آب تنگ کوچیکش و می گه ... آخه من اینجا چی کار می کنم
من الان باید کم کمش وسط یه حوض سنگی باشم که سقفش پر از سایه درختای رنگارنگه...
می دونم ماهی قرمز تنگ بلور سفره هفت سین...دلی داره که از تنگش هم بزرگتره ولی کاش حوس نکنه که نهنگ بشه ...
یه مطلب نوشتم به چه گنده گی...که خیلی حرفا توش بود ولی پرید و هیچ جا هم ثبت نشده!!!
خوب حتما نباید ثبت می شده دیگه!! البته مطلب فوق العاده "بیرونی" بود و جهان هستی شوک شد که من زهرا عدالتی و تعریف و تمجید از خود!!جل الخالق...
البته بهتر که نشد که باشه...
در کل آخر مطلب رو یادمه :
برای همه طلب خیر و برکت و سلامتی می کنم و شما هم برای من آرزوی تحولی واقعی را داشته باشین...سال ۸۹ برای من خیر و برکات زیادی داشت که مهمترینش هدیه ای به نام یلداست...یلدا که نامش برای ما نماد آگاهی و چله نشینی برای رشد و یکی شدن با خالق جهان هستی است... اومده که یادمون بده بابا اول خودشناسی!!! بعدش بقیه حرفا...هرچی خودت رو بکشی فقط یه لبخند تحویلت می ده ولی همش مشغول خودشه...یه روز دستاشو و یه روز پاهاشو و رنداز می کنه و حتما روزای دیگه ای که از راه می رسن و اون خودش رو بیشتر و بیشتر کشف می کنه و تو اوج این کشف و کشوفات ما می پریم وسط و همون بلایی رو که سر خودمون آوردن را سرش می آریم و بنده خدا گم می شه وسط این همه هیاهو...که البته لازم و بایسته رشدشه ونمی شه که گم نشه...
مهم اینه که بلاخره پیدا می شه دیگه ...البته امیدوارم به مامانش نره که حالا حالا ها پیدا نمی شه!:(((
دلم برای همه دوستا اعم از وبلاگی و رسانه ای و دانشگاهی و انجمنی و جمارانی و ایسنایی و ....خیلی تنگ شده... انشاالله یه روز همه دوباره دور هم جمع می شیم و می بینیم راههای جدیدی که انتخاب کردیم گرچه گاهی اختیاری نبود .... ولی عجب برکاتی برامون داشت...
وبلاگم...۴ ساله شد...
حالا دیگه باید برای یلدا هم بنویسم...www.yalda-zm.blogfa.ir
یه شب بارونی پاییزی
یه دختر خوش قدم پاشو گذاشت وسط پاییز تا با هم برن به استقبال زمستون...