تبليغاتX
دولت صحبت
 

(( همیشه گفتم و باز هم می گم

صداقت و صراحت رو از تو یاد گرفتم
از تو یاد گرفتم که چطور می شه صادق بود و  میشه در نهایت اعتماد به خود      کمی هم شک کرد
از تو یاد گرفتم که میشه به رعایت مرزها و خط قرمزها افتخار کرد
از تو یاد گرفتم که ...
خیلی از  حرفارو    نه به تو و نه به بقیه  نمی شه گفت
شاید به قول استاد بزرگم: سرمایه آدمی حرفهاییست که برای نگفتن داره

نمی دونم فقط می تونم بگم

.....

یه نفر از دور داره صدام می کنه

رومو که بر می گردونم میگه: یادت باشه  عاشق زمزمه می کند ...فریاد نمی کشد" ))

 

این نوشته رو البته با طول و تفسیر بیشتر  .. تو  یادداشتهای قدیمی پیداش کردم

می خوام اعتراف کنم که  الان دیگه خیلی چیزا عوض شده و  تغییر کرده

شاید خیلی وقته که به بهونه فرار از سایه... صراحت و صداقت بارش رو بسته و رفته

شاید این روزا رعایت خط قرمزها به نظرم افراط می آد...

شک برای من تبدیل به ریسمان اعتماد شده و اینقدر بی ارزش که به هرچی شک کنم مطمئن می شم که درست ترینه!!!!

وقتی آدم بلاهایی رو که سر روحش می آره رو مرور می کنه خیلی غمگین می شه

و غمگین تر وقتی که می بینه دیگه حتی نادر ابراهیمی هم نیست تا براش  از

عاشقانه آرام بگه...

 

 

+ مرقوم شد در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:4 با قلم زهرا عدالتی |

 

دیشب مهمونی داشتیم که  هنوز سنتوری رو ندیده بود ... برای چندمین بار به تماشای روایت مهرجویی نشستیم. سنگین ترین پلان از نظر من .. پلانیست که پدر و پسر در تزریق با هم تلاقی می کنن ...

پدری که مرحله به مرحله علی رو تا نعشه گی همراهی می کنه و  پدر است  که تمام مراحل رو انجام می ده ...

آماده کردن سرنگ...بستن طناب و... و بلاخره تزریق ...نمادی از هل دادن مرحله به مرحله پسر در این مسیر  . و در واقع در روایت مهرجویی ...علی سنتوری مفعولی بیش نیست  و جالب اینکه بلورچی بعد از این همراهی باز هم غایب می شود

+ مرقوم شد در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 19:33 با قلم زهرا عدالتی |

 

۱۸ خرداد پنج ساله می شود آرزوی حتی برای یکبار دوباره دیدنت

 ما در حیرت ۱۹ سال زندگی که اثرش بی بهانه سالگرد نیز جاریست مانده اییم  

و  یادمان نمی رود که نوزده سال با روحی آنجایی در این کره خاکی نسبت داده می شدیم

... پس متبرک باد نام تو 

+ مرقوم شد در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:36 با قلم زهرا عدالتی |

 

تو   از هیچستان عبور کردی و به من رسیدی...

تو  مرا از هیچ  ساختی ... رشد دادی و به لحظه تقدیر رساندی

بعد از آن ... تو جای مرا در تمام لحظه ها پر کردی!!

پس من کجا بودم؟ ...کجا هستم ؟

 

+ مرقوم شد در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:20 با قلم زهرا عدالتی |

شاعره: فاطمه ایی که آخر عمری شاعر شده!!

این روزها حال ما هم خوب است
و هر کجا می رویم کسی برایمان سیبی دارد
یا اناری
یا جرعه ای مهر
یا ماه
یا ذره ای از آن دریای بیکران
یا روحی آشنا
در این روزگار پر تلاطم نا آشنا
اشارتی از آن بشارت ها...

+ مرقوم شد در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:2 با قلم زهرا عدالتی |

 

حال ما خوب است و این روزها هرکجا که می رویم یک سبد

 سیب با خود می بریم...

 

+ مرقوم شد در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:3 با قلم زهرا عدالتی |

 

مینا جان ...نیستی که ببینی این روزها دخترای شهری همه دارن زرد پوش می شن

نیستی که ببینی به هیچکدومشون به اندازه تو زرد نمی آد

 نیستی که اون روسری زردتو سر کنی و بگی من عاشق رنگ زردم

..

امسال همه می خوان برای ۵ سالگی رفتنت یه کاری بکنن

امسال هم مثل همیشه مامانت برای تولدت یه عالمه کتاب خرید...

یاد روزایی افتادم که قطار سوار می شدی تا به نمایشگاه برسی

یاد روزایی که درد فلسفه پیدا کرده بودی و دستای دادش بزرگه و داداش کوچیکه رو محکم می گرفتی...

و یاد روزایی که از بچه های خیابانی عکس می گرفتی

...

عزیز دل

تولدت پیشاپیش مبارک!

 

+ مرقوم شد در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:12 با قلم زهرا عدالتی |

 

دستهایم سیاه است

از بس که دست سایه ام را گرفته ام و  راه رفته ام....

 

+ مرقوم شد در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:13 با قلم زهرا عدالتی |

 

بنويسيد كه رسيدگي شود:
خوابگاه يعني محلي فقط براي خواب، آيا؟

بازديد از خوابگاه مريم دانشگاه بوعلي همدان تمام شده بود كه يكي از دانشجويان خوابگاهي جلو آمد و اصرار داشت كه حرف بزند. صبر كرديم تا بگويد، گفت: بنويسيد كه يادتان نرود، بنويسيد كه رسيدگي شود ...

مكث كردم، نوشتم و فكر كردم:  ...

يكي از دانشجويان فرياد مي‌زند راستي مشكل اصلي ما خوابگاه نيست، تورم را حل كنيد! دانشجوي ديگري هم ملتمسانه مي‌گويد: تو رو خدا پذيرش را زياد نكنيد اينجا امكانات ندارد. بازديد از خوابگاه مريم تمام شده بود، درها باز شده بودند و بچه‌ها به بهانه همراهي ما به حياط آمدند، حياط تاريك است و نور چراغهاي اطراف به سختي به اينجا مي‌رسد. مسوول خوابگاه با صداي بلند بچه‌ها را صدا مي‌زند و بچه‌ها بي‌توجه به او با خوشحالي هواي تازه بهاري را استنشاق مي‌كنند، ولي هنوز چشمشان به تاريكي فضاي محوطه عادت نكرده است كه بايد برگردند در حالي كه اين سوال در ذهنشان باقيست كه آيا خوابگاه تنها محلي براي خوابيدن است با ساختماني با چند اتاق و يك در ورودي براي باز و بسته شدن؟!

 

+ مرقوم شد در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:10 با قلم زهرا عدالتی |

 

 ...و چه خوب دلم می گیرد   

+ مرقوم شد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:5 با قلم زهرا عدالتی |

سال 138۶ خورشیدی میره که خاطره بشه  و اسفند داره دست و پا می زنه
اسفند مثل آدمی شده که روزهای آخر عمرش رو سپری می کنه و هیچ کس هیچ کاری نمی تونه براش بکنه و تقدیرش چنین رقم خورده که در 29 روزگی جاشو به فروردین بده... تا همه در گذر از اسفند یک سال بزرگتر بشن و  لباسای نو شونو بپوشن و برای هم آرزوی بهترین هارو کنن

مرگ طبیعت در اسفند و تولد دوباره اش در بهار آدم را یاد چرخه زندگی. مرگ. زندگی می اندازه

پس ای کاش ما هم سر سفره هفت سین ... همون موقعی که داریم سین های سفره رو می شماریم تا کم نباشه

همون موقعی که داریم به اونایی فکر می کنم که پارسال بودن وآرزوی بهترین هارو برای هم کردیم و بهترین اونها سفر شد

همون موقعی که داریم دستاوردها و شکستهای سال ۸۶ رو زیرورو می کنیم

تصمیم بگیریم که با حلول سال ۱۳۸۷ خورشیدی و زمزمه حول حالنا الی احسن الحال .... به خودمون به این خود دردمندمون که خیلی وقته تقاضای کمک کرده هم اجازه تولدی دوباره بدیم

ای کاش به چشمهامون اجازه بدیم  که زخم های وجودمون رو ببینن و  به دستامون فرمان بدیم که لمسشون کنن

ای کاش به جای هر عیدی...تولد دوباره وجودمون رو به بقیه هدیه کنیم و به جای فریاد سرود خوش به حال روزگار .... فریاد تغییر سر بدیم

و برای اولین بار هم که شده یک کم فقط یکم از اون خدایی که اون بالاست و فقط حس بودنش بهمون آرامش می ده بخوایم که " حول حالنا الی احسن الحال" رو لمس کنیم   بفهمیم و   زندگیش   کنیم

و امسال به جای تبریک سال نو ..از اون " یا لطیفی " که همیشه اندازه هر چیزی رو به خودش واگذار می کنیم

می خوام که به من و به همه دوستان و همراهان دیروز و امروزم  توانایی گذشتن از خو دیروز و تولد دوباره ایی رو به سان روزگار عطا کند...

 

+ مرقوم شد در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:52 با قلم زهرا عدالتی |

 

فردا...پاي صندوق هاي راي، آيا؟؟

نمي دانم؟!!!

+ مرقوم شد در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12:20 با قلم زهرا عدالتی |

 

آنان كه عريانند در زير باران كمتر خيس مي شوند

+ مرقوم شد در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:51 با قلم زهرا عدالتی |

تهران - امیرآباد شمالی نه ببخشید خیابان کارگر...

امروز سوار بر تاکسی از وزارت علوم به سمت ایسنا..داشتم خبرمو بالا پایین می کردم ...
تاکسی از جلوی بیمارستان شریعتی رد شد وبه ست راست پیچید..

تابلویی روی دیوار توجهم رو جلب کرد، با آبی نوشته بود ،کارگر

امیر آباد ...کارگر، عجب تقابل انقلابی ایی

و چه انقلاب آرمانی!

کارگر
...
اتفاقا یه پوستر چند جای درودیوارا جلب توجه می کرد

پیرمردی با صورت پیر و شکسته

که داشت برای مخاطبش دست تکون می داد

و زیرش بزرگ نوشته بود، خانه کارگر

نمی دونم بابت چی بود

داشتم به روز و روزگار کارگرا فکر می کردم ..به اینکه چه بلایی داره سر قشر

 متوسط رو به پایین ما می آد...به اینکه این عیدی ها و داخلی های میلیونی چه
جوری خرج می شه

به اون زنی که اونروز جلومو گرفت و گفت شناسنامم گرو بیمارستانه ...می خوام
کوپن بگیرم نمی تونم

به اینکه بدهکاریش فقط۵۰ هزارتومن بود

به اینکه هنوز هم عده ایی دلشون به برنج تایلندی خوشه

به اینکه یک روز که تو شهر می چرخی و می بینی که مردم برای یه بیست پنج

 تومنی یک ساعت دعوا می کنن... و راننده تاکسی می گه با این پولا کسی پولدار
 
نمی شه..ومرد می گه...خدا به روز گار من نشونتت...

به اینکه رئیس جمهور پریشب شونصد بار گفت << مردم>> ....و ما هنوز نفهمیدیم

 این مردمی که همه چیز متعلق به اونهاس کین؟ از کجا می آن؟؟؟

تو همین فکرای قرو قاطی بودم که

 یکدفعه کائنات جوابمو دادن

یکی از این پوستر ها روی یکی از سطل آشغالای سیاه سر یک کوچه نصب شده

 بود....

فکر کردم...چه اتصال پر معنایی!!!!

 

+ مرقوم شد در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:48 با قلم زهرا عدالتی |

یه کامنت خوشگل داشتم :

نامه ای از ویکتور هوگو

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ، و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخي نادوست و برخي دوستدار
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي
نه كم و نه زياد . درست به اندازه ،تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد
تا كه زياده به خود غره نشوي .
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري
تا در لحظات سخت،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند
چون اين كار ساده اي است،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،و اگر پيري،تسليم   نا اميدي نشوي
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است "

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

+ مرقوم شد در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:58 با قلم زهرا عدالتی |

 

        خداوند ناظر بر قلم شماست

+ مرقوم شد در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:7 با قلم زهرا عدالتی |

 

وقتی که رویا دوره ات می کند

دیگر نمی توانی بذاری و بروی

باید صبر کنی تا لالایی اش را بخواند

شاید لالایی امروز و فردا

کابوس روزها و  سالهای دیگرت شود

و خودش را بارها و بارها

مثل پتک بر صحنه زندگیت بکوبد....

 

+ مرقوم شد در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:58 با قلم زهرا عدالتی |

 

معصوم  عمق مصیبت را بیشتر می فهمد...

 

                                                    السلام علیک یا ابا عبدا... الحسین

+ مرقوم شد در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:50 با قلم زهرا عدالتی |

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است!

ولی هنوز هم صندلی های یخ  زده پارک ها بی همدم نشده اند

 

یادمان نرفته که

در انتظار تحقق عدالت اجتماعی بودیم که در دل زمستان ناگهان هوا سرد شد

 

باور کنید که

پیش بینی اش سخت بود...خیلی سخت...باور کنید ...گرم که شدیم...آن هایی را  كه به هزار دليل معلوم و نامعلوم، در خيابان‌ها مي‌مانند ... را هم سامان می دهیم!!!

 

راستی

مردم هنوز بي‌خانمانها را ازياد نبرده‌اند! 

 

 

+ مرقوم شد در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:44 با قلم زهرا عدالتی |

بیتی از  دیوان اشعار مرحوم پدر بزرگ درباره عید غدیر...

 

ساقی تو بیا و ساغرم کن لبریز

                                         از خم غدیر باده در ساغر ریز

                                                                                        

راستی دولت صحبت هم یکساله شد....تولدت مبارک

اولین دل نوشته اینگونه بود تا ببینیم آخرینش چه می شود!!!

(( خواستم که مثل همیشه شروعم با حافظ باشه....که اینطوری جوابمو داد...

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم        "دولت صحبت" آن مونس جان ما را بس

از درخویش خدا را به بهشتم مفرست            که سر کوی تو از کون ومکان ما رابس

حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافیست       طبع چون آب و غزل های روان ما را بس ))....

 

+ مرقوم شد در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:58 با قلم زهرا عدالتی |